نجم الدين ابو الرجاء قمى
19
تاريخ الوزراء ( فارسى )
شفقات قوام الدين بر اصحاب حاجات بيشتر از شفقات مادر بود به فرزند . مادر فرزند را شير آنگه دهد ، كه خواهد . قوام الدين بىدرخواستى مروت را كار مىفرمود . دريا بود ، هم لجهء بىساحل ، بر يتيمى كه رحمت نكردى ، آن يتيم در بودى . آسمان بود كه آن را آفتاب . و باران به هم بود . تا جهد و طاقت ( 18 پ ) باشد ، التماس نبايد كردن . پس اگر لابد بود ، جز به كريمان التجاء نبايد نمودن . استخوان از سگ طلب كردن معنى ندارد . از چشم كور خسيسان كه كامرانند ، قطرهاى نمىچكد . نه مزبلهاند ، كه در تفتيش آن مهره يابند ، همچون كوكب نحس هم نيستند ، كه آخر وقى به نادر زمين را آب دهند . به وجود ايشان ، لعنت از ابليس بيفتاد . سايهء ايشان ، سايهء زمستان است ، و آفتاب ايشان آفتاب تابستان ، كه در بيابان بر تشنه تابد . دنيا به طوفانى محتاج است كه آن را از نجاست خسيسان پاك كند . برنام ايشان ، زمانه انگشت در گوش نهد . سخن ايشان به غايتى سرد است كه اگر به وقت سخن گفتن آتش در دهان كند ، از سوختن بيمى نباشد . هيچ مصيبت ايشان نيست . قوام الدين چون در بسيط زمين ، بساطى از عطا بازگسترد ، و عروسان ثناى او از كلهء حسن بيرون ( 19 ر ) خراميدند . معروفان حضرت او ، در جنب او چون سها بودند در مقابل آفتاب ؛ چنان كه بلندى و روشنى خورشيد بيش از آن است كه به او حسد برند . كار قوام الدين به جايى رسيد كه هيچكس را بدان تمناى حسد نبود . بسيار درماندهء دژم از وى شادمان شد . و بسيار مدبر كه اگر سايهء خويش طلب كردى فرسنگى از وى بگريختى ، به فر او ، كيمياى سعادت يافت . از بزرگى او متعلقان را تمتع زيادت بود ، كه او را قياسى مطرد است كه مردم را از سايهء خويش حظى نباشد ، غيرى را از سايهء مرد نصيب بود . قوام الدين مردم ولايت خويش را به اصطناع و انعام مخصوص گردانيد . دريا بود كه ابر از آن آب برگيرد ، و بر جهان بارد ، صبح